دمی با فروغ و با یادش که صادقانه زیست،
صادقانه سخن گفت، به صراحت عشق ورزید و به سادگی و راحت بیان کرد و درست در نقطه
کمال به ناگهان رفت و ادامه اش را بما سپرد ...
به فروغ که بیش ازهرچیز یک زن بود با همه رنجی که زنان می برند و بیانگرمجسم ستیزی که با زنان می شود...دستهایم را در باغچه میکارم سبزخواهد شدمیدانم میدانم دستهایم را ...
به فروغ که بیش ازهرچیز یک زن بود با همه رنجی که زنان می برند و بیانگرمجسم ستیزی که با زنان می شود...دستهایم را در باغچه میکارم سبزخواهد شدمیدانم میدانم دستهایم را ...
فروغ در شعرش مثل رود جاری و روان بود و
حضورداشت ، سروده هایش را باور داشت و
میخواست او را با هرآنچه هست باورکنند...
باشعرهایش زندگی میکرد...با آنها نفس می
کشید و احساسش را بلافصل منتقل میکرد. کلمات و واژه ها در شعر فروغ عاریه نبود جان
داشت و آنرا منتقل میکرد و تاثیر میگذاشت. از کنارسروده هایش نمیشد رد شد سروده ها
دعوت به توقف میداد و مصاحبش را صدا میکرد، و امید میداد...نگاه
کن که غم درون سینه ام چگونه قطره قطره آب میشود من از ستاره سوختم، لبالب از
ستارگان شب شدم ...بارها و بارها به تنهایی و درجمع عصیان و دیوارتولدی
دیگر...وسایرآثار و مصاحبه هایش را مرور میکردم اما سیر نمیشدم چون صداقش در بیان
احساس زنانه ، که همه پنهانش میکردند مرا با خود به دنیای دیگری می برد...و از این
میزان صراحت و شجاعت در بیان عواطف و احساس زنانه که با خوی انسانی درهم آمیخته
بود در دل تحسینش میکردم و دوستش داشتم ...
یکروزبه معلمم خانم باوندیگفتم
وقتی بزرگ شدم دلم میخواهد بتوانم مثل فروغ حرف بزنم مثل او شعربگویم مثل او به جذامخانه
بروم و یک خانه سیاه است دیگر تولید کنم دلم میخواهد فروغی باشم در دل شبها...
24بهمن سال 47 بود فهمیدم فروغ در یک تصادف
که خودش رانندگی میکرد پر کشید و رفت...تازه فهمیدم چقدر به فروغ نیاز دارم
به نزد خانم باوندی رفتم و پس از گریه ها
پیشنهاد یک مراسم دادم قبول کرد و کارش را به عهده من گذاشت. با بچه ها جمع شدیم با
تهیه چند کتاب و سایر وسائل هرکدام مطلبی تهیه
کردیم، یککلام دکلمه نوشت، دزواره با صدای گرمش یک سروده را به صورت ترانه تمرین
کرد ...چند نفر دو تابلو شعر و عکس و دستنوشته آماده کردند ،متن زندگینامه هم با
من بود ظرف چند ساعت سالن و همه چیز با جمع بچه های کلاس پنجم ادبی براه شد و همه
را به تجمع در سالن دبیرستان اسدی دعوت کردیم چای و قهوه را ناظم مدرسه خانم متین
خودش آماده کرده بود...مراسم به خوبی برگزارشد و جمع بچه ها از این حرکت جمعی و
احساس مشترک روحیه جدیدی گرفته بودند...انتهای برنامه خانم باوندوی از دزواره
خواست یکباردیگردکلمه کسی می آید را اجرا کند و او با صدای گرم و گرایش خواند:
کسی می آید ، کسی که مثل
هیچکس نیست
کسی که مثل هیچکس نیست
من خواب دیده ام که کسی میآید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیدهام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام کسی میآید،کسی میآید،کسی دیگر، کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی
نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است...
.....
چقدر روشنی خوبست،چقدر روشنی خوبست
چقدر باغ ملی رفتن خوبست
چقدر سینمای فردین خوبست
و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم میآید
...
چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها گم نمیشود
کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز
آمدنش را جلو بیندازد،
چرا کاری نمیکنند
چقدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شستهام .
کسی میآید،کسی میآید
کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در
صدایش با ماست،کسی که آمدنش را
نمیشود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ
گلهای اطلسی کسی که مثل هیچکس نیست
من خواب دیده ام ...
کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید
و سفره را میندازد و نان را قسمت میکند و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند
و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را میدهد
من خواب دیده ام ...
من خواب دیده ام که کسی میآید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیدهام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام کسی میآید،کسی میآید،کسی دیگر، کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی
نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است...
.....
چقدر روشنی خوبست،چقدر روشنی خوبست
چقدر باغ ملی رفتن خوبست
چقدر سینمای فردین خوبست
و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم میآید
...چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها گم نمیشود
کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز
آمدنش را جلو بیندازد،
چرا کاری نمیکنند
چقدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شستهام .
کسی میآید،کسی میآید
کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در
صدایش با ماست،کسی که آمدنش را
نمیشود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ
گلهای اطلسی کسی که مثل هیچکس نیست
من خواب دیده ام ...
کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید
و سفره را میندازد و نان را قسمت میکند و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند
و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را میدهد
من خواب دیده ام ...



هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر