۱۳۹۴ بهمن ۲۶, دوشنبه

ایران- فروغ فرخزاد درحیات کوتاه وپر بار و موثرش



دمی با فروغ و با یادش که صادقانه زیست، صادقانه سخن گفت، به صراحت عشق ورزید و به سادگی و راحت بیان کرد و درست در نقطه کمال به ناگهان رفت و ادامه اش را بما سپرد ...
 به فروغ که بیش ازهرچیز یک زن بود با همه رنجی که زنان می برند و بیانگرمجسم ستیزی که با زنان می شود...دستهایم را در باغچه میکارم سبزخواهد شدمیدانم میدانم دستهایم را ...
فروغ در شعرش مثل رود جاری و روان بود و حضورداشت ،  سروده هایش را باور داشت و میخواست او را با هرآنچه هست باورکنند...
باشعرهایش زندگی میکرد...با آنها نفس می کشید و احساسش را بلافصل منتقل میکرد. کلمات و واژه ها در شعر فروغ عاریه نبود جان داشت و آنرا منتقل میکرد و تاثیر میگذاشت. از کنارسروده هایش نمیشد رد شد سروده ها دعوت به توقف میداد و مصاحبش را صدا میکرد، و امید میداد...نگاه کن که غم درون سینه ام چگونه قطره قطره آب میشود من از ستاره سوختم، لبالب از ستارگان شب شدم ...بارها و بارها به تنهایی و درجمع عصیان و دیوارتولدی دیگر...وسایرآثار و مصاحبه هایش را مرور میکردم اما سیر نمیشدم چون صداقش در بیان احساس زنانه ، که همه پنهانش میکردند مرا با خود به دنیای دیگری می برد...و از این میزان صراحت و شجاعت در بیان عواطف و احساس زنانه که با خوی انسانی درهم آمیخته بود در دل تحسینش میکردم و دوستش داشتم ...


یکروزبه معلمم خانم باوندی‌گفتم وقتی بزرگ شدم دلم میخواهد بتوانم مثل فروغ حرف بزنم مثل او شعربگویم مثل او به جذامخانه بروم و یک خانه سیاه است دیگر تولید کنم دلم میخواهد فروغی باشم در دل شبها...
 24بهمن سال 47 بود فهمیدم فروغ در یک تصادف  که خودش رانندگی میکرد پر کشید و رفت...تازه فهمیدم چقدر به فروغ نیاز دارم به نزد خانم باوندی  رفتم و پس از گریه ها پیشنهاد یک مراسم دادم قبول کرد و کارش را به عهده من گذاشت. با بچه ها جمع شدیم با تهیه چند کتاب  و سایر وسائل هرکدام مطلبی تهیه کردیم، یککلام دکلمه نوشت، دزواره با صدای گرمش یک سروده را به صورت ترانه تمرین کرد ...چند نفر دو تابلو شعر و عکس و دستنوشته آماده کردند ،متن زندگینامه هم با من بود ظرف چند ساعت سالن و همه چیز با جمع بچه های کلاس پنجم ادبی براه شد و همه را به تجمع در سالن دبیرستان اسدی دعوت کردیم چای و قهوه را ناظم مدرسه خانم متین خودش آماده کرده بود...مراسم به خوبی برگزارشد و جمع بچه ها از این حرکت جمعی و احساس مشترک روحیه جدیدی گرفته بودند...انتهای برنامه خانم باوندوی از دزواره خواست یکباردیگردکلمه کسی می آید را اجرا کند و او با صدای گرم و گرایش خواند:
کسی می آید ، کسی که مثل هیچکس نیست
کسی که مثل هیچکس نیست
من خواب دیده ام که کسی میآید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده‌ام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ  بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی  که خواب نبودم دیده ام
کسی میآید،کسی میآید،کسی دیگر، کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی
نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است...
.....
چقدر روشنی خوبست،چقدر روشنی خوبست
چقدر باغ ملی رفتن خوبست
چقدر سینمای فردین خوبست
و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم  میآید

...
چرا من اینهمه کوچک هستم
 که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها گم نمیشود
کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز
آمدنش را جلو بیندازد،
چرا کاری نمیکنند
 چقدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های  یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شستهام .
کسی میآید،کسی میآید
کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در
صدایش با ماست،کسی که آمدنش  را
نمیشود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ
گلهای اطلسی کسی که مثل هیچکس نیست
من خواب دیده ام ...
کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید
و سفره را میندازد و نان را قسمت میکند و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند
و هرچه را که باد کرده باشد  قسمت میکند
و سهم ما را میدهد
من خواب دیده ام ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر